خاطرات من از سال های رشد پسرم


کتاب " پسر دیرآموز من " در نمایشگاه کتاب


من با توجه به مفید بودن انتقال تجربه های زندگی با پسرم که امسال 33 ساله می شود، آنها را در کتابی به اسم " پسر دیرآموز من " کنار هم آورده ام که در دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی چاپ شده است.

دوستانی که مایل به خواندن این خاطرات هستند می توانند برای خرید کتاب به غرفۀ  175 ویژۀ انتشارات دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی در سالن اِف 6، سالن ناشران دانشگاهیِ نمایشگاه کتاب سر بزنند.

***

من مادری هستم که با نوشتن کتاب " پسر دیرآموز من " می­ خواهم تجربه ­های 33 سال زندگی با پسر دیرآموزم را با شما شریک شوم. صداقت، مهربانی زیاد، زودباوری و عجول بودن مهم ­ترین ویژگی های دیرآموزان است که از آنان، انسان­ ها یی می­ سازد  که  " زندگی را از جهان چشم خود می­ بینند. "

تمام تلاش من و همسرم در این سال­ ها، شناخت توانایی­ ها و کم ­توانی­ های پسرمان بوده تا با آموزش مهارت­ های زندگی به او، پسرمان را برای " یک زندگی با حداقل وابستگی " به خودمان آماده کنیم.

من با نوشتن خاطراتم می­ خواهم به دو هدف برسم؛ اول اینکه به خانواده ­هایی که فرد دیرآموزی در خانه دارند بگویم که با شناخت درست نیازهای­­شان ، می ­توان مهارت­ های زیادی به آنان آموخت.

دوم اینکه خانواده­ های دیگر را با ویژگی ­های افراد دیرآموز و نیازهای آنان آشنا کنم تا " با دیدن این افراد در کوچه و خیابان، آن­ها را با گفتن صفات منفی " نرنجانند.  


منبع این نوشته : منبع
کتاب ,زندگی ,دیرآموز ,علوم بهزیستی ,دانشگاه علوم ,نمایشگاه کتاب

مرد 75 ساله ای که کتاب کرایه می دهد


می­ بینی که توی یه قفس نشستم

 

از دوستی شنیدم آقایی در یک مغازه زیر پله کتاب امانت می­ دهد. نمی­ دانم چرا اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که مردی جوان برای فرار از بیکاری خود را به این کار مشغول کرده است. خب، برای خودش ابتکاری است. امانت کتاب، آن هم در دوره و زمانه­ ای که خرید کتاب کمتر در بودجه خانواره­ ها جایی دارد.

***

با او با شماره تلفنی که روی کارتش چاپ شده تماس می­ گیرم. برای هماهنگ کردن زمان گفت و گو.

دو دیوار مغازه­ اش را که به زحمت یک متر در دو متر می ­شود با قفسه­ های فلزی پوشانده است. کتاب­ ها منظم چیده شده­ اند. یک دیوار مغازه در حقیقت در ورودی آن است و انتهای آن هم که به شکل دو ضلع مثلث به هم رسیده نوک تیز است. بیرون مغازه یک قفسه فلزی چهار، پنج طبقه­ ای گذاشته شده برای مقداری آدامس ،کیک و کلوچه. جلوی مغازه در کنار خیابان یک قلیان است. نه مثل قلیان­ های دیگر. کوتاه­ تر است و به جای پایه شیشه­ ای محتوی آب آن، ظرف زیبایی کار گذاشته شده. در مغازه برای نشستن به من چهارپایه­ ای می­ دهد که وقتی آن را جلوی قفسۀ کتاب­ های یک طرف می­ گذارم دیگر حتی یک وجب هم با قفسۀ کتاب ­های رو به­ رو فاصله ندارم.

چند وقت است کتاب امانت می­ دهید؟

اینجا یک ساله. قبلا" هم یکی، دو سالی بود. جای دیگر.

چه شرایطی برای کرایۀ کتاب دارید؟

 کتابی که می­ خریم می ­دیم به کسی کرایه. گرویی ­شو می ­گیرم که کتاب را بیارن. کارت دارم. روی این کارت ­ها رسید پولی را که گرفتم می­ دم. هر موقع کتاب را پس آورد پول ­شو می ­دم.

چقدر کرایه می­ گیرید؟

شبی 30 تومن. قبلا" 20 تومن بوده. هر چند روز بخوان می ­تونن نگه دارن. بعضی ­ها هستن دو تا کتابو یه شب می ­خونن. علاقه دارن. کتاب هایی مثل بامداد خمارو دو شبه می خونن. من یکی رو سراغ دارم یه شب هم خونده.

گرویی نگیرید کتاب­ ها را پس نمی ­آورند؟

آقایی که قبلا" اینجا بود کتاب ­هاشو بردن نیاوردن. ضرر کرد یه میلیون. اونم اینجا کرایه می ­داد. کتاب ­ها را بردن و نیاوردن. من دیدم این طور شده گرویی می­ گیرم. هر وقت آوردن پس می ­دم.

چقدر اجاره می ­دهید؟

 اینجا مال برادرمه. فوت کرده. باجناقم هم بود. مختصری اجاره به خانمش می ­دم. هر وقت داشتم می­ دم. زیاد سخت نمی ­گیرن. من عموی بزرگ بچه ­های اون فوت شده هستم. ماهی 10 تومن می ­دم. ماهی 15 تومن. سرقفلی مال اون­ هاست. من خودم سه تا مغازۀ بزرگ داشتم. قسمت این طور شده.

چقدر برای کتاب­ ها گرویی می­ گیرید؟

بسته به کتابه. کتابی که هزار تومن باشه نصف قیمت می­ گیرم. کتابی نو باشه مثلا" دو تومن خریده باشم مثل کتاب انگشتر مال دانیل استیل چون ندارن بدن من کمک ­شون می­ کنم. هزار تومن می ­گیرم. برای اینکه کتاب را خراب نکنن. بسته به کتابه. اگه کتاب کهنه باشه 300 تومن می­ گیرم. این محل فرهنگ کتاب خوندن ندارن. می­ برن شماره تلفن روش می ­نویسن.

می­ گم تمیز نگه دارین. ولی گوش نمی­ دن. مثلا" بچه دست می ­زنه پاره می ­کنه. مثلا" کتاب گسترۀ محبت را که تازه خریدم بردن و سیراب شیردونی کردن و آوردن.

خسارت نمی­ گیرید؟

چی؟ خسارت بگیرم؟ من این کارو نمی­ کنم. این رو را ندارم. برای اینکه شغل من فقط کتاب نیست. برنج هم می­ آرم می­ فروشم. سیگار هم می­ فروشم. بالاخره بازنشسته ­ام. باید فعالیت کنم تا زندگیم بگذره.

( تلفن مغازه­ اش مرتب زنگ می­ زند. بیشتر مشتریانش هستند که می­ پرسند آیا فلان کتاب را دارد یا امانت داده. می ­گوید:" خودم به آنها می ­گم که قبل از آمدن زنگ بزن. که بیخودی این همه راه نیان کتاب پیش کس دیگه­ ای باشه.")

چه کتاب ­هایی دارید؟ چند تا کتاب دارید؟ همه مال خودتان است؟

همه جور کتاب هست. این همه کتابو که نمی ­تونم بگم چی هست. بالاخره دختر خانوما فهمیه رحیمی و زهرا اسدی را بیشتر دوست دارن. تقریبا" منم نسبتا" از اینها بیشتر دارم. چون خواهان بیشتر داره. کتاب­ ها یه مقداری مال اون آقاییه که اینجا بود. من یه چیزی به او کرایه می­ دم. حدود 50 تومن، 40 تومن از این کتابا مال منه. خودم خریدم. تقریبا" مشخصه. اون آقا صورت داره. من مورد اعتمادش هستم. هر چی بگم قبول می­ کنه. منم که نمی ­خوام سر اون کلاه بذارم.

هفته ­ای 300 تومن، 400 تومن در ماه می ­شه کلا" 1200 تومن. نمی ­دونم چند تا کتاب اینجا هست. این کتابا تازه نیست. کهنه است.

چه جور مشتری ­هایی دارید؟

پسر کمه. بیشتر دخترا هستن. محصلن. تعطیل می­ شن می­ آن کتاب می­ گیرن. دیپلمن. سیکلن. تاریخ تولدشون رو نمی ­پرسم. بعضی ­ها پیش دانشگاهی هستن.نُه ماه خبری نیست. فقط سه ماه تابستونه. تک توکی هم خانوم­ های مسن می ­آن. خیلی کم. مردها هم می ­آن. نسبت به خانوم­ ها ده درصد مردها می ­آن.

زن­ های مسن چه کتاب­ هایی می­ گیرند؟

والله پنجه خونین و ... بعضی­ ها جنایی دوست دارن. بعضی ­ها غیرجنایی. داستان. حکایت. من خودم یه دونۀ این کتابا رو هم نگاه نمی­ کنم.

مردها بیشتر چی می ­خوانند؟

بعضی­ ها خواجۀ تاجدار یا دانیل استیل را می­ خونن. تقریبا" 15 درصد. خیلی زیاد باشن 20 درصد. بعضی از خانوم ­ها خوش سلیقه هستن که خیلی خوب نگه می ­دارن.

( مردی وارد مغازه می ­شود و از او چای می ­خواهد. با خودم می­ گویم که یادش رفته بگوید چای هم می ­فروشد. اما برعکس تصور من یک قوری از جایی بیرون می ­آورد و در حالی که آن را به مرد می­ دهد می ­گوید:" ببر گرمش کن.")

مدرسه که تعطیل می ­شه می­ آن. یه روز ده نفر می­ آن، یه روزکمتر. کم و زیاده. ولی مدرسه که تعطیل می­ شه می­ آن.

از اینجا چقدر درآمد دارید؟

ماهی که کرایه ­شو بدم هیچی برام نمی­ مونه. من بازنشسته­ ام. فقط برای سرگرمی منه.می ­بینی که توی یه قفس نشستم. وقتی کرایه بدم، برق بدم، آب بدم چیزی نمی­ مونه. برای اینکه خونه نشینم اعصابم خورد نشه می ­آم اینجا. مثل بازنشسته­ های دیگه که مثلا" راننده شدن، کمک خرجم نیست. نمی ­تونم خونه بشینم یا پارک برم. می ­آم اینجا.

چطور شد به فکر این کار افتادید؟

کارمند پست بودم. سال 54 بازنشسته شدم. من یه مغازه داشتم. مغازۀ خرازی. اونو فروختم. حالا تو دادگستری گیرم. به خاطر اینکه اون آقایی که مغاره رو خرید قرار بود پول دارایی رو بده. نداد. دارایی از من گرفت. گفت من اونو نمی­ شناسم. از تو می ­گیرم. ایشون پولو نداد. دارایی گفت شما بده از ایشون بگیر. من از اون شکایت کردم. اموالش را توقیف کردن. اون پولو به من نداد. ریخت تو صندوق دادگستری. الان می­ رم دادگاه هی نوبت می­ زنن. نمی ­رسن که پولو از صندوق بگیرن به من بدن.

( دلسردی ناشی از شرایطش به گفت و گوی ما هم سرایت می ­کند. می ­گوید:" من نمی ­دونم این سؤالا رو برای چی می ­پرسین. من 60 ساله تو تهرونم همچین سؤال جوابی نداشتم. با چنین چیزی سرو کار نداشتم." ولی باز هم ادامه می ­دهد.)

30 سال آرایشگاه داشتم. دو تا. یه دونه داشتم فروختم. دوباره جای دیگه خریدم.

( مرتب می­ آیند و از او سراغ صاحب مغازه ­های پهلویی را می­ گیرند. انگار هر کس مغازه­ اش را برای زمان کوتاهی می ­بندد او را در جریان می ­گذارد.)

همون موقع که کارمند پست بودم بعد از سرویس اداره می ­رفتم آرایشگاه. کارگر داشتم. آرایشگاه اون زمان که من بودم صورت می ­زدن پنج زار. خرج هم صد در صد ارزون بود. الان خرج دو کیلومتر از همه جلوتره. از همه کس. نه فقط من.

آرایشگاه را چرا فروختید؟

آرایشگاه را سال 51 فروختم. به خاطر واریس پام. چون کار ما هم جوان­ پسنده. شغل آرایشگری تا جوانی سر پا هستی می ­تونی. بعدا" نمی ­تونی. چشم از دست می ­دی. خیاط همین طور. قهوه­ چی همین طور.

( مردی که قوری چای را برده است آن را پس می­ آورد. از او می­ پرسد:" چایش خوب بود؟" مرد می ­گوید:" یادم رفت. جوشید. مشتری ­ها که نمی ­ذارن.")

خرازی را که فروختم یه سال موندم بیکار. دیدم بیکاری رنجم می­ ده. من زادۀ کارگرم. از کار آمدم و با کار هم می ­میرم.

 رفتم کارگری. تو یه مغازۀ شومینه­ سازی. اونجا کار حسابدارو تقریبا" می ­کردم. پنج سال و سه ماه اونجا بودم. بعد از اون یه سال تو شومینۀ ... بودم. اونجا تقریبا" مغازه را اداره می­ کردم. چون اون ها شاغل بودن. بعد دیدم راهم دوره. نمی ­تونم. رفت و آمد رنجم می­ داد. خودم اومدم بیرون. ( یک مشتری زنگ می ­زند و می ­پرسد که کتاب تازه چی دارد. می ­گوید:" بیایین ببینین. ") من از مشتری ­ها تلفن نمی ­گیرم. خودم به اون ها می­ گم که تلفن کنن که نیاین و من نباشم.

من بچۀ شمالم. حافظه­ ام خوب کار می­ کنه. تا 75 سالگی که خدا ازم نگرفته. اون آقا منو بعد از پنج سال و سه ماه بیرون کرد. منم رفتم وزارت کار شکایت کردم. بعد از دوندگی 400 هزار تومن باید می ­داد طبق قانون. 140 داد. گفت رضایت بده. گفتم باشه. گذشت کردم. تقریبا" دو سال یا یه سال و نیم این شکایت طول کشید. ولی از حق نگذریم وزارت کار خیلی از حق کارگر دفاع می­ کنن. ما که از اونا راضی هستیم.

چطور شد به فکر این کار افتادید؟ 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
منبع این نوشته : منبع
کتاب ,تومن ,مغازه ,نمی­ ,کرایه ,داشتم ,هزار تومن ,برای اینکه ,نمی­ مونه ,نداد دارایی ,شکایت کردم

سه ساله مادرم حواس پرتی گرفته


یه گردنبنده که گردن من افتاده


هر صبح یا عصر که از آن محله می­ گذرم او را می­ بینم که در پیاده­ رو، روی تکه­ ای موکت یا فرشی کهنه نشسته و به دیوار تکیه داده است. کیفی پر از خرت و پرت­ های مختلف کنارش است. زنی فرتوت و پژمرده. رو­ به ­رویش نزدیک به بوته ­های شمشاد کنار خیابان، روی یک چهارپایۀ کوچک چوبی بسته ­های سیگار چیده شده که همیشه فکر می ­کردم مال اوست که گذاشته برای فروش. اغلب اوقات زن مسن دیگری هم کنارش نشسته است. با هم حرف می­ زنند در حالی که بی­حرکت و آرام، به عبور مردم و ماشین­ ها نگاه می­ کنند.

***

بعد از ظهر روزی که به سراغش رفتم تا با او صحبت کنم باز تنها نبود. چند بار خیابان را بالا و پایین رفتم تا بالاخره تنها شد. سلام کردم. گفتم : می­ خواهم چند دقیقه­ ای با شما صحبت کنم. با شک و تردید نگاهم کرد و گفت :" حرف بزنی؟ برای چی؟ " مرد خوشرویی که به فاصلۀ کمی از او روی پلۀ بیرون مغازه ­ای نشسته بود خنده­ کنان گفت: " می ­خواهی شوهرش بدی؟ براش شوهر پیدا شده! " اعتنایی نکردم. فکر کردم از آن مرد هایی است که تا می­ بیند دو زن در کنار پیاده­ رو حرف می ­زنند زود خودشان را می ­اندازند وسط که خوشمزگی کنند.

از خانواده پدری ­تان تعریف کنید.

من بچه بودم پدرم مرد. دو تا برادر و یه خواهر بودیم. برادرام بچه بودن. من بچۀ بزرگ بودم. ما را مادرمون بزرگ کرد. کلفتی کرده داده ما خوردیم. دحتر عموم مرده منو دادن جای اون که بچه­ هاشو زن­ بابا کتک نزنه. من یه خرده که عقلم رسید، مردم گفتن به یه پیرمرد شوهر کردی. از اون طلاق گرفتم. ( تند تند و بریده بریده تعریف می­ کند. انگار عجله دارد تا یادش نرفته زودتر بگوید و تمامش کند. )

چند سالتان بود؟

14 سالم هم نبود. با بچه ­های اون بازی می ­کردم. دو تا بچه داشت. کوچیک بودن. با من بازی می ­کردن. پدرم صحرا کار می­ کرد. خود مون باغ داشتیم. زمین داشتیم همدان. تمام شد. مادرم فروخت خورد.باغ بزرگ میوه ارزون بود. پنج تومن فروختن.

چند سال پیش؟

وه. بچه بودیم خیلی سال پیش. من بچۀ بزرگ بودم.

درس خوانده­ اید؟

کسی منو گذاشته درس بخونم؟ بچه یتیم بودم.

وقتی پدر تان مرد چند سالتان بود؟

نمی­ دونم. کوچیک بودم. یک دختر بچۀ کوچیک. این قدری می­ دونستم که پدرم مرده.

همراه مادرتان برای کار می ­رفتید؟

نه.

شغل شوهر دختر عمو چی بود؟

باغ داشت از خودش. گندم می ­کاشتن. روی زمین­ های خودش کار می­ کرد.

شوهر دختر عمو چند ساله بود وقتی عروسی کردید؟

من سال نمی­ دونم. بچه بودم. عقلم نمی ­رسید. یک سال، یک سال و نیم بودم. نمی­ دونم کی طلاقم را گرفت. یادم نیست. دخترا جمع می­ شدن سرم که چرا به پیرمرد شوهر کردی. من گریه می­ کردم. رفتم خانۀ مادرم. در مون یکی بود. خونۀ قدیمی بود.

زود طلاقت را داد؟

خبر ندارم. اونا، عموهام طلاقم را گرفتن. بعد از طلاق، مادرم خرجم را می ­داد. پهلوی مادرم بودم. بچه بودم. یه لقمه نون می ­خوردیم. با بچه­ ها بازی می ­کردیم. بعد که بزرگ شدم مادرم شوهرم داد. دخترم مرده. انقلاب که شد مرد. دخترم مرده حواس ندارم حرف بزنم.

چند سالتان است؟

 نمی ­دونم. ( باز همان مرد خوشرو می­ گوید:" 84 سال. نگاهی به او می­ کنم. گویا تمام حواسش به گفت و گوی ماست. قبل از آن که من چیزی بگویم مرد دیگری که کنار او نشسته است رو به من می ­گوید: " خانم، پسرش است. " با تعجب به طرف زن مسن برمی­ گردم. )

پسرتان است؟

پس چی، پسرم است که اینجا نشستم پهلوش. سیگار می­ فروشه. خب، کجا بشینم. سه تا پسر دارم، سه تا دختر. 55 ساله که آمدم تهران. پدر بچه ­ها کشاورز بود، همدان. پسرم روزها سیگار می ­فروشه، منم حوصله ­ام سر می­ ره میام اینجا می ­شینم. شوهرم منو از خونه درآورده. بیرون کرد. منم با پسرم زندگی می­ کنم.

( پسرش می­ خندد. با اشاره به مادرش می­ گوید: " گردنبنده، گردن من افتاده. " مادر بقیۀ گفت و گو را نیز به گردن پسر می ­اندازد. پسری که بیش از 60 سال از سنش می ­گذرد و حاصل ازدواج زن با شوهر دختر عموست. )

شما چند ساله بودید که مادرتان طلاق گرفت؟

من یک ساله بودم حدودا" که مادرم طلاق گرفت و با یک کشاورز ازدواج کرد. خیلی سال پیش بود. از اون هم چند تا بچه داره. آنها هم سر و سامان گرفتن. دو تا برادر، چهارتا خواهر که یکیش مرده. دخترا در تهران زندگی می ­کنن. پسرها در همدان هستن. مادرم خیلی ستم کشیده. پدر من خیلی خوب بود. خوشی زیر دلشو زد که طلاق گرفت.

شما از کجا می ­دانید یک سال که بیشتر نداشتید؟

همسایه­ ها می­ گفتن. با شوهر دومی اختلاف پیدا شد. از خونه بیرونش کرد. بیرون آمد. در خونۀ مردم کلفتی کرد. من پهلوی پدرم بودم. وقتی به سن بلوغ رسیدم از پدرم جدا شدم. برای خودم کار می­ کردم. ( به پسرش می­ گوید: " برو آب بیار قرص بخورم. "پسرش با مهربانی جواب می ­دهد: " مادر توی فلاسک که آب داری. " مادرش حتی حوصلۀ شنیدن گفت و گوی ما را هم ندارد. ) 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
منبع این نوشته : منبع
مادرم ,شوهر ,مرده ,دختر ,ساله ,پدرم ,نمی­ دونم ,شوهر دختر ,طلاق گرفت ,دخترم مرده ,بودم وقتی

به کارهای خدماتی خیلی علاقه دارم


 

لطفا" با لبخند وارد شوید!


وقتی وارد مغازۀ کوچکش شدم خودش پشت کامپیوتر نشسته بود و کارگرش مشغول چیدن دو میز و چند صندلی­ بود. منظورم را که گفتم هیچ واکنشی در چهره­ اش ندیدم. چشم­ هایش با سکوت به من نگاه می­ کرد. چنان بی­ تفاوت به توضیحاتم گوش می­ داد که فقط منتظر بودم محترمانه عذرم را بخواهد.


برخلاف انتظار من  قبول کرد. فورا" کاغذهای یادداشت و خودکارم را درآوردم و رفتم پشت میزی که هنوز صندلی نداشت. به کارگرش گفت برایم صندلی بگذارد و خودش بخاری گازی را نزدیک میز کشید.

کارتون چیه؟

کارمون فعلا" کبابیه.

چطور شد به این کار مشغول شدین؟

از سال 90 به اصطلاح یه رستوران را اجاره کرده بودم تو بازار. شیش ماه هم هست که آمدم اینجا. اونجا خیلی ضرر کردم. اینجا جای کوچیک­ تر گرفتم. البته اونجا سه سالش خوب بود. دو سالش، دیگه بازار کساد شد و شروع به ضرر کردن کردم. چون تعداد کارگرمون زیاد بود.

چند تا کارگر داشتین؟

اونجا هفت تا مستقیم کار می­ کردن. ( ابهام را در نگاهم می­ بیند. خودش توضیح می ­دهد.) یعنی تمام وقت. چهار تا هم نیمه­ وقت.

در آن رستوران چند نوع غذا داشتین؟

14، 15 نوع غذا داشتیم.

اینجا چه غذاهایی دارین؟

بیشتر جوجه، کوبیده، چنجه.

 ( انگار حوصلۀ این سؤال و جواب­ها را نداشته باشد یک دفعه خودش شروع می­ کند به گفتن. ) من خودم ... بودم. بازنشسته شدم آمدم کار دیگه­ ای کردم که هم خودم بیکار نباشم هم چهار نفرم یه نونی ببرن. یه آشنایی جایی را داشت. همون رستوران پایین. با توجه به اینکه دوستام چندین ساله تو لواسان رستوران دارن و آشنایی به این کار داشتن، این کارو کردم. ولی نشد. آلوده هم شدم. چون بدهکار شدم مجبور شدم بمونم. والا سر موعدش تحویل می ­دادم.

رستوران را تحویل می­ دادین؟

آره دیگه. چون قدرت خرید مردم کم شده. بازارا هم خرابه.

پس رستوران­ های دیگه چه کار می­ کنن؟

اونا دو شیفتن. صبحانه، ناهار و شام می ­دن. شایدم ملک مال خودشون باشه. واسشون می ­صرفه.

اینجا را چقدر اجاره می­ دین؟

اجاره­ اش سنگینه. حدودا" 10 ملیون ماهی. پیش هم 70 ملیون دادم.

( خانمی وارد م ی­شود با کیسه ­ای گوشت در دستش. می ­پرسد :" چرخ گوشت دارین؟" به آرامی جواب می ­دهد:" الان دیگه جمع کردیم. مگه صبح زود بیایین." کبابی است ولی برای مردم  اگر صبح زود بیایند گوشت هم چرخ می­ کند.)

اجارۀ رستوران قبلی چقدر بود؟

260 ملیون داده بودم و 16 ملیون اجاره.

چند متر بود؟

حدودا" 200 متر.

چند سالتونه؟ چقدر درس خوندین؟

الان 57. لیسانس نظامی دارم.

حقوق بازنشستگی کافی نیست؟

چرا. بلاخره آدم ، بیکاری را من نم ی­تونستم تحمل کنم.

اهل کجا هستین؟

به دنیا آمدۀ تهرانم ولی اصلیت پدر و ماردم لرن.

بعد از بازنشستگی بلافاصله رفتین سراغ رستوران؟

اون 30 سالی که کار کردم کارش سنگین بود. استرس زیاد داشتم تو کار. می­ خواستم یه مدت استراحت کنم. ولی یه هفته هم نتونستم تحمل بیارم.

پس از اول می ­خواستین همین کارو بکنین؟

آره دیگه. کارهای خدماتی خیلی علاقه داشتم.

غذاهایی که اضافه می­ آد را چه کار می­ کنین؟

والا تقریبا" سعی می­ کنم برابر مصرف روزم غذا را تهیه کنم. بندرت پیش می­ آد که بمونه. ولی چون کبابیه فرداش می ­تونیم استفاده کنیم.

تو رستوران قبلی چطور؟

اونجا هم همین طور. چون مشخص بود چه تعداد غذا لازم داریم. یه موقع به تعطیلاتی می­ خوردیم چون بازار بود، همون شبونه می ­دادیم بچه­ ها درست می­ کردن می ­بردن پایین شهر پخش می­ کردن. غذای سالم بود. غذای روز مونده نبود. به خاطر تعطیلی اگه دو سه روز بود، همون شبونه پخش می ­کردیم.

( با اینکه جواب سؤال­ ها را می ­دهد ولی هنوز همان سکون و سکوت اولیه را در چهره دارد. انگار هیچ چیزی نمی­ تواند در او واکنشی ایجاد کند. آرام است ولی آرامش ندارد. نوعی گنگی در چشمان و بیشتر از آن در رفتارش دیده می­ شود.)

روی شیشۀ مغازه­ تان نوشته­ ای چسبانده ­اید که :" لطفا با لبخند وارد شوید." چرا؟

چون خودم معتقدم باید با مشتری خوب برخورد کرد. یه روز یه بنده خدایی این ورقه­ های تبلغاتی دستش بود آمد گفت:" بزنم روی شیشه؟" گفتم بزن.

پول گرفت؟

مبلغ ناچیزی.

یعنی فقط آمده بود که این ورقۀ تبلیغ را بفروشه؟

آره.

چقدر گرفت؟ کی بود؟

دو تومن. دو ماه پیش یه جوون دانشجو بود.

( فکر که می­ کنم یادم می ­آید که در کوچه این تبلیغ را روی ویترین مغازه­ های دیگر ندیده بودم. و اصلا" خواندن همین جمله روی شیشۀ ویترین این کبابی توجهم را جلب کرد.)

کی ازدواج کردین؟

سال 64.

چند تا بچه دارین؟ چند ساله هستن؟

دو تا دختر دارم. یکی­ شون 65 دنیا آمده. می­ شه چند؟ 31. یکی هم 25 سالشه.

چه کار می­ کنن؟

جفت­شون لیسانس گرفتن. یکی­ شون خانه ­داره الان. اون یکی هم لیسانس­ش و گرفته. برای فوق داره می­ خونه. رشتۀ مدیریت صنعتی.

چه موقعی احساس شادی دارین؟

الان دیگه ندارم.

قبلا" که احساس شادی داشتین؟ 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
منبع این نوشته : منبع
رستوران ,چقدر ,ملیون ,الان ,خودش ,دارین؟ ,خیلی علاقه ,بود، همون ,همون شبونه ,احساس شادی ,خدماتی خیلی

با ده سال سن خرجی خونه با من بود


آن کوچه بن­ بست نبود!


کوچۀ تاریکی است بین دو مغازه. هر وقت که از جلوی آن می­ گذرم نمی ­دانم به چه دلیل، شاید به خاطر تنگی عرض آن که فقط برای عبور دو نفر کافی است، فکر می­ کنم که باید بن­ بست باشد و نه فقط بن­ بست، که یک کوچۀ کوتاه بن­ بست. کمی بعد از شروع کوچه، میز ویترینی­ ای که نوارهای فلزی قرمزی شیشه­ های آن را در خود محصور کرده، به چشم می ­خورد. همیشه مردی پشت ویترین ایستاده است. بیشتر تنها. گاهی هم با یک مشتری. فکر می­ کردم اگر وارد کوچه شوم کمی که از میز ویترینی بگذرم به ته کوچه می­ رسم. به بن ­بست.

شلوغی بیش از حد پیاده ­رویی که کوچه به آن باز می­ شود خلوتش را عمیق در چشم می ­نشاند. صاحب آن میز به نظرم مردی تنها و دورافتاده از جمع می ­رسد که ساعت ­ها انزوای آن کوچۀ  بی ­رفت و آمد را تحمل می ­کند.


با خوشرویی می­ پذیرد که با هم گفت و گو کنیم. ساعت یازده و نیم است و او از همان دقیقۀ اول در راهروی کوچکش که پشت میز ویترینی با یک پرده از فضای دیگری جدا شده، مدام در رفت و آمد است. اصلا"منزوی نیست. همان طور که کوچه بن­ بست نیست. تا وارد کوچه می­ شوم روشنایی­ اش نشانم می ­دهد که بن ­بست نیست. تنگ است ولی تاریک نیست. صاحب میز هم لحظه­ ای روی پایش بند نمی­ شود و من که سعی می­ کنم با تکیه به دیوار از میز ویترینی کمک بگیرم تا در کمترین زمان ممکن جواب­ ها را جمع کنم، آن قدر با عجله می ­نویسم که گاهی کلمات در کاغذهای یادداشتم به حرکت درمی ­آیند تا زودتر از خودکار به ته سطر برسند.

کارتان چیست؟

کارمون تعمیرات فندک. گاز فندک پر می­ کنیم.

چند سال است به این کار مشغولید؟

35 سال.

از اول همین جا کار کرده ­اید؟

اول تو خیابون بودیم. چند ساله اینجام. ( با دست به جایی اشاره می­ کند.) بغل اون خیابون بودم کنار فروشگاه ... دیگه شهرداری نگذاشت. آمدیم اینجا. اینجا مال ... تقریبا" 27، 28 سال، 30 سال خیابون بودم. تو پیاده ­رو. از جوانی بودیم دیگه. همش تو خیابون. شیش ساله آمدم اینجا.

چطور شد این شغل را انتخاب کردید؟

خب، کارو دوست داشتم. می­ رفتم تو استانبول جنب ساختمان پلاسکو کنار دست فندک­ سازا می­ ایستادم، تا یاد بگیرم.

یعنی براشون کار می­ کردید؟

آره دیگه. براشون کار می­ کردم. کارو که یاد گرفتم آمدم برای خودم کار کردم.

پس حقوق هم می­ گرفتید؟
بله، اول حقوق می­ گرفتم. روزی ده تومن. آن زمان ده تومن هم خیلی پول بود. ما برا خودمون که کار می­ کردیم روزی 25، 30 تومن، 40 تومن در می­ آوردیم. بستگی به کار کردن داشت. گاز فندک پر می­ کردیم پنج زار می­ گرفتیم. تعمیرش هم پنج تومن، ده تومن.همۀ امورات هم می­ گذشت با اون. 25 سال پیش. پیش از انقلاب. ( انسان بسیار راحتی است. از آن­هایی که چشمان­ شان همیشه مهربان به دیگران نگاه می­ کند.)

چند ساله­ تون بود؟

الان 50 سال­مونه دیگه. اون موقع زنم داشتم. 35 سالم بود. بعد از کارگری یه جعبۀ سیگاری خریدم. مشغول کار شدیم. فندکی تعمیر کنیم. گازی پر کنیم. ( به میز ویترینی جلویش اشاره می­ کند.) این میزم 35 ساله داره خدمت می­ کنه. ( به شدت می ­خندد. آن قدر خوشروست که دلم نمی­ آید بگویم 35 سال خدمت این میز با 35 سال سن زمان کارگری­ اش هفتاد سالی می­ شود!) سیگارم می­ فروختم. بلیت بخت­ آزمایی هم می­ فروختم. شما یادتون می­ آد؟

به این شغل علاقه هم داشتید؟

رفتم استانبول سراغ کار. تعمیر فندگی­ ها رو که دیدم علاقه­ مند شدم. همان جا پیش ­شون پلکیدم. اونا هم خوش شون اومد. گفتند بمان همین جا. لاله­ زار نو، پاساژ جنرال­ استیل بودم.

بعد از استانبول، لاله ­زار بودم. یادم نبود. عیبی نداره. درستش کنین. لاله­ زار کنار دست یه فندک­ ساز بودم. یه نفر بود. اصلی­تش کارو از اون یاد گرفتم.

 تا 30 سالگی چه کار می­ کردید؟

کاسبی می­ کردم. اون موقع­ ها گردو می ­شکوندیم، می­ فروختیم. بهش می­ گفتن کارای دله­ کاری. کارای گردو فروشی. چغاله بادوم. بعد رفتیم پیش تعمیرکار لاله­ زار.کارای دله­ کاری را خیلی­ ها نمی ­دونن چیه. چرخ طوافی را بعضی­ ها نمی ­دونن چیه. ( با گفتن این حرف­ ها چهرۀ بازش، بازتر می شود.) چرخ­ های بزرگیه که هل می ­دن. میوه می­ ریزن روش. گوجه برغونی، گیلاسی. این کارم می ­کردم. سوپرمارکت بودیم، دیگه! چغاله ­بادوم، گردو و زالزالک می ­فروختیم. 10، یا 12 سالی این کارو ادامه دادم.

چند خواهر و برادر دارید؟

دو تا خواهر، دو تا برادر. ( ساعتش را نگاه می­ کند. از روی کابینت کوچکی در ته راهرو نزدیک پرده ورودی به فضایی که به نظر حیاط می­ آید، قابلمۀ کوچک و تمیزی را برمی­ دارد. در آن راهرو کوچک مدام این طرف و آن طرف می ­رود. البته از جواب دادن به سؤالات من هم طفره نمی ­رود. الان تمام می­ شه؟ باشه عیبی نداره. باید برم ناهار بگیرم.)

پدرتان چه کار می­ کرد؟

پدرم فوت کرده بود. ( قابلمه را آماده در یک نایلکس می­ گذارد. – برای ناهار گرفتن دیرتان می­ شود؟ - حالا شما بپرسید. تمام کنید. همش این پا و آن پا می ­کند. اما با خوش­ اخلاقی. لبانش همیشه در شرف لبخند زدن است.) با ده سال سن بچۀ بزرگ خانواده بودم. با ده سال سن خرجی خونه با من بود.

درس خوانده ­اید؟

اصلا" نخوندم. 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
منبع این نوشته : منبع
کوچه ,تومن ,کارو ,کنیم ,ویترینی ,خیابون ,دله­ کاری ,خرجی خونه ,کارای دله­ ,عیبی نداره ,خیابون بودم

نوازندۀ 70 ساله


زخمه بر ساز زندگی

 

در پاساژی دنبال زن دستفروشی می­ گردم که یک بار در آنجا دیده­ ام. فروشنده­ ها می­ گویند معمولا" از ساعت دو یا سه بعدازظهر می­ آید. ولی آن روز نیامده. چرخی داخل پاساژ می ­زنم شاید او را ببینم. مرد مسنی با موهایی یک­دست سفید و چثه­ ای بسیار کوچک جلوی مغازه­ای ایستاده و ساز می­ زند. هنوز چند قدمی از او دور نشده ­ام که صدای آوازی قدیمی به گوشم می­ رسد. بی ­اختیار برمی­ گردم.

چه سازی می ­زنید؟

چگور می­ زنم. ( من که تا به حال اسم این ساز را نشنیده­ ام آن را با خودم تکرار می­ کنم و دوباره می­ پرسم تا مطمئن می­ شوم. )

چند سال است چگور می ­زنید؟

من از 36 سال پبش تا حالا کار دیگه­ ای ندارم. همین شغلمه.

تمام هزینۀ زندگی­ تان از این راه تأمین می ­شود؟

همۀ زندگی ­مون از این راه می­ گذره. چهار تا دختر و پسرم ( دو تا دختر، دو تا پسر ) با همین عروس شدن، داماد شدن. همه­ شون هم درس­شونو تموم کردن.

اهل کجا هستید؟

اهلیتم طرف بویین ­زهراست. همون که زلزلۀ سال 41، 10 شهریور خرابش کرد.

از چه سالی تهران آمدید؟

 ما تقریبا" 43 آمدیم تهران. به خاطر زلزله. چون زندگی ­مون زیر آوار مونده بود. مادرم، برادرم، همه. موقع زلزله یه دختر داشتم. شش ماهش بود. ما بیرون تو حیاط خوابیده بودیم. چیزی­ مون نشد. تو یه خونه بودیم. مادرم و برادرم و بچه­ هاش تو خونه خوابیده بودن. خونه­ ها از این گنبزی­ ها بود قدیم. ( سعی می­ کند با دست شکل خانه را نشان دهد. ) خشت خام بود. تیرآهن نبود که. من  زنم و بچه تو حیاط خوابیده بودیم. یه برادرم با چهار تا بچه­ هاش از بین رفتن. مادرم از بین رفت. بعد اومدیم تهران.

کارتان در بویین ­زهرا چی بود؟

 کشاورزی داشتیم. دامداری داشتیم. دیگه دلم سرد شد. دلگرمی نداشتم. همه رو فروختم اومدم تهران. دوسه تا اتاق بود. ( دوباره یاد زلزله می ­افتد. ) تخت گذاشته بودیم تو حیاط. اونجا سرد بود. ما عادت داشتیم رو تخت، پتو می­ کشیدیم. می­ گفتیم حیاط خنکه. اونا به خاطر سرما تو اتاق خوابیده بودن.

تهران آمدید چند سال­تان بود؟

متولد 1311 هستم. من 43 اومدم تهران. یعنی 11 از 43 دربیاد 32 سالم بود.

در تهران چه کار می­ کردید؟

همین. تو کافه­ ها می ­رفتیم با این. ( به سازش اشاره می ­کند. )

زدن ساز را کجا یاد گرفتید؟

علاقه داشتم. پیش یه ارمنی یاد گرفتم.

از چند سالگی یاد گرفتید؟

از 15 سالگی. علاقه داشتم. روزها می­ رفتم دامداری.شبا برمی ­داشتم می ­زدم، برای خانواده. اونجا ضبط و گرام که وجود نداشت. همسایه­ ها جمع می­ شدن. خودم هم علاقه داشتم می­ زدم.

چقدر طول کشید که ساز زدن را یاد بگیرید؟

خیلی علاقه داشتم. یه ماهه یاد گرفتم. ( باز به سازش اشاره می­ کند. ) این نت نداره. این و تنبور پنجه­ ای هستن. نت ندارن. همین جوری با پنجه یاد گرفتم. پدر جنگ جهانی دوم مرد، 1320. اون موقع من 11 سالم بود. ( می­ خندد. ) چهار سال بعد از پدرم چون علاقه داشتم رفتم یاد گرفتم.

شغل پدرتان چی بود؟

پدرم کشاورز بود. زندگی­ مون با کشاورزی تأمین می­ شد. برادرم که موند زیر آوار از من بزرگ­تر بود.

در تهران درآمدی که از ساز زدن داشتید به زندگی­ تان می ­رسید؟ 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
منبع این نوشته : منبع
تهران ,داشتم ,علاقه ,خوابیده ,گرفتم ,بودیم ,علاقه داشتم ,سازش اشاره ,اومدم تهران ,خوابیده بودن ,حیاط خوابیده ,حیاط خوابیده بودیم

انگار اصلا" دوست نداشت حرف بزند


 

فروشندۀ" نایلون­ جات"!


 از شیشۀ ویترین مغازه­ اش دیدم که دو نفر در کنارش نشسته­ اند وبا او صحبت می­ کنند. چند دقیقه­ ای در کوچه بالا و پایین رفتم تا تنها شود. فایده­ای نداشت. به خودم گفتم می­ روم و صحبت می­ کنم. حداکثر اینکه بگوید...

***

تا سلام کردم و گفتم که می­ خواهم با شما در مورد کار و زندگی­ تان حرف بزنم، نفر وسطی از جایش بلند شد تا برود. هنوز داشتم در مورد کارم توضیح می­ دادم و منتظر جوابش بودم که نفر سومی با اشاره به صندلی­ ای که خالی شده بود گفت:" بیایین اینجا بشینین." وسایل کارم را درآوردم و مشغول شدم.

چی می ­فروشین؟

نایلون فروشم. نایلون­ جات.

با نگاه به اجناس مغازه­اش پرسیدم : دیگه چه چیزایی دارین؟

 نایلون­ جات دیگه. چیزی که از مجموعه خانوادۀ نایلون باشه.

مثل؟

ظروف یه بار مصرف، پلاستیک­ جات، نایلون­ جات.

( خنده ­ام گرفته بود. انگار اصلا" دوست نداشت حرف بزند. به روی خودم نیاوردم.)

چند ساله به این کار مشغولین؟

حدود 30 سال می­ شه.

چطور شد به این کار مشغول شدین؟

از بد حادثه.

( شاید به همین دلیل زیاد میلی به صحبت ندارد. تلفنش زنگ می ­خورد. با فراغ­ بال جواب می­ دهد. اصلا" نگران وقت من نیست!)

چطور؟

فارغ­ التحصیل رشتۀ شیمی هستم. وارد کار نایلون شدم و تولیدی­ ام چون اقتصاد تولید نبود ضرر کردم.

چی تولید می­ کردین؟

همین نایلون ­جات.

ولی تو همین کار موندین؟

خرید و فروش نایلونه دیگه. تو این کار 10 تا 20 تا آشنا پیدا کرده بودم. مجبور شدم تو همین بمونم. تولیدو جمِش کردم.

مدرک­ تون مهندسی شیمیه؟

بله.

چرا تو رشته ­تون کار نکردین؟

بنا به شرایط اجتماعی حاکم بعد از 60 که اوضاع اجتماعی به هم ریخت کارایی می ­تونستی انجام بدی که باید یا آشنا داشته باشی یا سرمایه.

دوست داشتین رشتۀ شیمی رو ادامه بدین؟

 نه. بیشتر من به اقتصاد، ادبیات و جامعه ­شناسی علاقه­ مند بودم.

( با تعجب به او نگاه می­ کنم. به اقتصاد، ادبیات و جامعه­ شناسی علاقه ­مند بوده ولی مهندسی شیمی خوانده، تولید نایلون­ جات را شروع کرده و حالا فروشندۀ انواع نایلون­ است!)

پس چرا شیمی خوندین؟

دیگه اونو قبول شدم. دوباره می­ خواستم کنکور بدم که نشد. اون موقع فکر می ­کردم که از طریق رشته­ های علوم اجتماعی بهتر می­ شه برای راهگشایی از بن­ بست و عقب­ موندگی که جامعه کاری کرد.

چه سالی بود؟

51 رفتم دانشگاه.

اهل کجا هستین؟

شمرون. چای می ­خورین؟

( می­ گویم نه و تشکر می­ کنم. کیسه­ ای پر از آب­ نبات جلویم روی میز می­ گذارد:" پس آب­ نبات بخورین." یکی برمی­ دارم. یخ رابطه آب شده!)

کی ازدواج کردین؟

سال 64. اشتباه کردم.

چرا؟

اگه تکی بودم تو این محنت و بدبختی نمی ­افتادم.

(آرامشی که در گفتار و رفتار دارد اصلا" با این جواب جور درنمی­ آید. تعجب را در نگاهم می­ بیند. تا می­ خواهم چیزی بگویم یک مشتری وارد می ­شود. لهجۀ مشتری می­ گوید که اهل شمال کشور است. جنس را به مشتری می­ دهد و با مهربانی و خوشرویی می ­پرسد: " اهل کدوم قسمت شمال هستین؟ "

 مشتری که می ­رود رو به من می ­کند و قبل از اینکه بتوانم چیزی بگویم در جواب تعجبی که در چشمانم دیده است، حرف هایش را ادامه می دهد)

من به تساوی مطلق زن و مرد اعتقاد دارم. از اون نظر مشکلی ندارم ولی منظورم اینه که اگه تک بودم شاید سازگاری بیشتری با شرایطم پیدا می­ کردم. 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
منبع این نوشته : منبع
نایلون­ ,همین ,اصلا ,نایلون ,شیمی ,مشتری ,اقتصاد، ادبیات ,چیزی بگویم ,رشتۀ شیمی ,دوست نداشت ,اصلا دوست

زن دستفروش 62 ساله


پول با خودم ، آشیانه با خودم

 

هر وقت برای خرید از آن خیابان می­ گذشتم او را می­ دیدم که بساط کوچکش را کنار دیوار روی پیاده ­رو پهن کرده و خودش تکیه زده به تیر چراغ برق، آرام، به دور و به اجناسش نگاه می­ کند. به اجناسی که بیشتر زنانه است؛ پیراهن، بلوز، شلوار و چندتایی وسایل کوچک تزئینی. چشم به راه مشتری است. مشتری­ هایی که می­ آیند قیمت چند جنس را می­ پرسند و می­ روند و معلوم نیست از هر چند مشتری، یکی چیزی از او بخرد.

***

کنار بساطش روی پیاده­ رو می ­نشینم. مهر ماه است. هنوز از گرمای آفتاب باید دنبال سایه بود. ولی در پیاده ­رو سایه­ ای نیست. اوپشت به آفتاب در پناه تیر برق نشسته و من زیر نور و گرمای آفتاب گفت و گو را شروع می­ کنم.

از خانواده پدری­ تان بگویید.

پدرم تاجر بود. تاجر ابریشم و نفت. ابریشم خارجی از شوروی می ­آمد. ( روسیۀ جدید را هنوز شوروی می­ گوید. به آن عادت کرده است. ) ابریشم تجارت خودش بود. صدور نفت از طریق آستارا به شوروی را برای دولت کار می­ کرد. وضع درآمدش خوب بود. آستارا بودیم. خونه داشتیم. ما هفت تا بچه بودیم. هر کدام یه طرف رفتند. آنکه پسر بود زن گرفت. آنکه دختر بود ازدواج کرد. یک سال، دو سال بعد از ازدواج من پدرم فوت کرد. خیلی خواستگار داشتم. بالاخره یکی را پدر و مادرم انتخاب کردند. شوهر خوبی داشتم. 17 ساله بودم که ازدواج کردم. نُه کلاس خوندم. درسم نصفه موند. دیگه ازدواج کردم. نگذاشتند بخونم. اون موقع من هیچی حالیم نبود. هیچی نمی­ دونستم. هر چی پدر و مادرم تصمیم می­ گرفتند همون بود. الان 30 سال، 40 سال گذشته از اون موقع. شوهرم دبیر بود. ما ازدواج کردیم اومدیم تهران. شغلش اینجا بود. اونم مال آستارا بود. شوهرم تقریبا" 26، 27 سالش بود زمان ازدواج. تهران مستأجر بودیم. تقریبا" در حدود 200، 300 تومن اجاره می­ دادیم. او موقع پول، پول بود. ماهی 400 تومن می­ گرفت، 300 تومن اجاره می ­دادیم. الان میلیون­ ها، پول نیست.

جوانی ­تان چطور گذشت؟

جوانی من خیلی خوب بود. شوهر خیلی خوبی داشتم. اون موقع محدود بودیم. هر جا می­ رفتیم با پدر و مادر می ­رفتیم. مدرسه، ما را یکی می­ برد، یکی می­ آورد.

یعنی هیچ وقت تنها نمی­ رفتید؟

چرا، بعضی وقت­ها تنها برمی­ گشتیم. ولی مثل دخترهای امروزی نبودیم.

چند سال مستأجر بودید؟

پنج، شیش سال مستأجر بودیم. با کارمندی زندگی می­ کردیم. اون موقع خوب بود. زندگی خوبی داشتیم. با200 تومن بهترین زندگی را می­ کردیم. حالا بخور و نمیر است. بعد از اون خونه یه خونۀ کوچیکی خریدیم دو تا اطاقی. بعد خونه­ ها را به سرعت بزرگ کردیم. چهار تا خونه خریدیم. چون بدهی داشتیم نمی­ تونستیم بدیم، می­ فروختیم. می­ خواستیم خونۀ بزرگی بگیریم. بچه­ دار شده بودیم. سال دوم ازدواج بچه­ دار شدیم. بعد رفتیم شهرستان. دیگه نتونستیم خونه بخریم. همون شهرستان پدری­ مون. تهران بچه­ دار شدیم. پنج تا. 20 سال تهران بودیم. بعد رفتیم شهرستان. بعد بازنشسته شد. حالا عمرش را داده به شما. تقریبا" 15، 16 سال شهرستان بودیم. رفتیم خونۀ پدری آقامون. یعنی دو تا اطاق به ما دادند. اجاره نمی ­دادیم. یک بچه تو شهرستان به دنیا آمد.

( در بین صحبت هر چند وقت یک بار یکی از عابران کنار بساط می­ ایستد و با اشاره به جنسی،  قیمت آن را می­ پرسد. برش می ­دارد. نگاهی به آن می­ کند. دستی به آن می ­کشد و دوباره سرجایش می­ گذارد و می ­رود. )

چند سال­ تان است؟

من، الان 62 سالمه. شوهرم سه سال و نیمه فوت کرده. الان هشت ساله دوباره برگشتیم تهران. شوروی باز شد ما جنس آوردیم اینجا دستفروشی می­ کنیم. چون حقوق نمی ­رسید. با شوهر و بچه ­ها آمدیم تهران. همه جنس می­ آوردند اینجا می­ فروختند. ما هم می ­آوردیم. 30 تومن بازنشستگی می­ گرفت. این به کجا می ­رسه. 30 تومن، یک هفته پوله دیگه الان.شوهرم بازنشسته شد هیچ کاری نمی ­کرد. شوهرم فوق دیپلم بود. برای خرجی بچه ­ها مشکل داشتیم، خیلی. هم شهرستان، هم اینجا کمبود پول بود. نمی­ تونستیم برسونیم.

وضع خوراک و پوشاک­ تون چطور بود؟

با کمترین زندگی می­ کردیم. 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
منبع این نوشته : منبع
بودیم ,ازدواج ,تهران ,تومن ,الان ,شهرستان ,نمی­ تونستیم ,رفتیم شهرستان ,تومن اجاره ,مستأجر بودیم ,خوبی داشتم

صنعت را زیاد دوست دارم


نیم قرن با پیانوهای شکسته


وجودش پر از آرامش است. آرامشی که به فضای مغازه هم سرایت کرده است. مغازه ­ای که در آن جنب و جوشی نیست. وسایلش کهنه و قدیمی است. صلیبی به دیوار زده. میز کوچکی دارد که دسته­ ای روزنامۀ روی هم گذاشته شده، صاف و مرتب روی آن به چشم می­ خورد. روزنامه­ ها به زبان ارمنی است. لابد. چون از پشت شیشۀ مغازه­ اش که دقت می­ کنم، می­ بینم نه فارسی است، نه انگلیسی. بیشتر اوقات پشت میز نشسته و چیزی می­ خواند. حتما" سال­ هاست که در این محل مغازه دارد. هر بار که کسی از کنارش می­ گذرد با هم سلام و علیک می­ کنند. با کلام یا اشارۀ سر. انگار همۀ اهل آن کوچه را می­ شناسد.

***

کارتان چیست؟

تعمیر کار مبل و صندلی و میز. بنویس خدماتی، تعمیر، و رنگ پیانو. در اصل کلیۀ تعمیرات چوبی.

چند سال است این کار را می­ کنید؟

( با خودش تکرار می ­کند:" چند سال؟ ") مبالغه نشه 50 به بالاست. نیم قرن! نزدیک به 40 ساله اینجام.

در همین مغازه؟

از اول همین بوده.

شغل پدرتان است؟

نه.

چطور شد به این کار علاقه ­مند شدید؟

چشم باز کردیم این کارو دیدیم. دفعۀ اول که به کار مشغول شدم توی یه کارخانه صندلی­ سازی بود تو خیابان قوام ­السلطنه. اون موقع بشه چند سالمون؟ 10 سال، 12 سال. نمی­ دونم. اگر می­ شدم. ( در بین گفت و گو با تکان سر جواب سلام مردمی را که از پیاده ­رو می­ گذرند، می ­دهد.)

چطور شد این شغل را انتخاب کردید؟

چون پدر و مادرم را از طفولیت از دست دادم به خاطر امرار معاش زندگی، منو معرفی کردن به اونجا. اونا هم به من کمک کردن. اون موقع حقوق شاگرد روزی یک قرون، دوزار بود. اکثرشان هم مجانی کار می­ کردن که کارو یاد بگیرن. ولی به من برای کمک هزینه روزی 10 ریال می­ دادن. صبح به صبح وقتی وارد مغازه می­ شدم یه تومن روی میز بود، برمی­ داشتم بعد می ­رفتم کارخونه که پشت حیاط بود.

چند سال آنجا بودید؟

دقیقا" یادم نیست. ولی فکر کنم یه سال بیشتر شد.

پدر و مادرتان را با هم از دست دادید؟

آنها را در هر حال ندیدم.

خواهر و برادر نداشتید؟

یه برادر و یه خواهر. برادرم بزرگتر بود. خواهرم هم قبلا" فوت کرده بود.

چند سال کارگری کردید؟

کم کارگری کردم. می­ شه دو، سه سال روی هم. ( مردم رد می­ شوند و او مرتب به همه سلام می­ کند.)

مغازه را چند ساله بودید که خریدید؟

به اقساط خریدم. چند سالم بود؟ ( صحبت سن و سال که می­ شود سؤال را با خودش تکرار می­ کند که فرصت بیشتری برای فکر کردن پیدا کند.) حدود 24، 25 سال.

قبل از آن کجا بودید؟

مقاطع­ کاری می­ کردم، کنتراتی.

چقدر درس خوانده­ اید؟

شیش ابتدایی.

 چند سالتان است؟

الان 65 به بالا.

به این کار علاقه داشتید؟

علاقه داشتم. صنعت را زیاد دوست دارم. به خصوص اوستاکارهای دقیق را که در کار دقت می­ کردن و ارزش قائل بودن برای کار، دوست داشتم.

سراغ تولید این وسائل نرفتید؟

نه، چون رشتۀ کار من رنگ­ کاری و تعمیر پیانو و رنگ پیانو بود. دیگه دنبال نوش نرفتم. ای کاش می ­رفتم. چون الان اونایی که کار نو می­ سازن دارای همه چی هستن. من همونی که هستم، هستم. ناشکر هم نیستم. سالمم. خانواده و بچه ­های سالم دارم.

چند تا بچه دارید؟ چقدر  درس خواند­اند؟

پسر بزرگم مهندس کامپیوتره. پسر دومی دیپلمه ­ست. مریض شد. دیگه نتونست ادامه بده. پسر سومم داره درس می­ خونه. اول دبیرستانه.

کی ازدواج کردید؟

31 سال پیش. یعنی در واقع سال 1970.تهران. ( حتما" زندگی شیرین و دلپذیری دارد که تاریخ ازدواجش را این طور دقیق به خاطر می­ آورد. بخصوص که این دفعه بدون اینکه با تکرار سؤال فرصت بیشتری برای خودش به وجود بیاورد بلافاصله جواب می ­دهد.)

کجا به دنیا آمده­ اید؟

نزدیکای اراک دهی هست به نام قریۀ لیلان. اونجا دنیا آمده­ ام.

پدر و مادرتان چطور؟

مال اینجا هستن. ارامنه نزدیک به 400 ساله که ایرانن. از زمان شاه عباس.

کارگر دارید؟

الان خیر. چند ساله ندارم. شاگرد آمده، رفته. کارو دوست دارم خودم انجام بدم. غلطه. می­ دونم. ولی چه کنم. کاری که کسی اشتباه انجام بده باید خودم دوباره انجام بدم. من این جوری دوست دارم. درآمدم هم کمه. ولی خیالم راحته. وقتی به مشتری قول می­ دم که کارت آماده می­ شه، فلان روز بیا ببر حتی نصف روز هم بیشتر از اون زمانی که برای کار لازمه می ­گم تا روزی که قول می ­دم کار مردم آماده باشه. بدون نقص. بدون هیچی. کامل.

برادر بزرگتان مخالف این شغل شما نبود؟

خیر. اون زمان سرباز بود. اواخر جنگ دوم جهانی در تبریز مشغول نظام وظیفۀ سربازی بود.

مشتری­ های ­تان بیشتر ارمنی هستند یا مسلمان؟

کرد، لر،کلیمی، ترک. همه رقم هست. ( روی میز بزرگی که کنار دیوار گذاشته و وسایل کارش روی آن است یک کاسه بزرگ چوبی می­ بینم که پوستۀ رویش ریخته است.)

با اشاره به کاسه می­ پرسم: کارهای ظریف هم قبول می ­کنید؟

ظرافت، کار منه. تعمیر پیانو کار هرکسی نیست. پیانو هم وسیلۀ ظریفی­ یه. ( یک مشتری می­ آید داخل و با او حرف می ­زند. به صندلی جلوی مغازه اشاره می­ کند تا آنجا بنشیند و صبر کند تا کار ما تمام بشود. تمام این گفت و گو به زبان ارمنی است. اما از اشارات آنها می­ توانم حدس بزنم چه می­ گذرد. مرد که سنی از او گذشته روی صندلی در پباده­ رو می­ نشیند و آرام در انتظار نوبت خودش به کوه­ های رو به رو خیره می­ شود.)

چقدر درآمد دارید؟

الان، ای زندگی را می­ گذرونیم. دفتر و دستک نداریم. همین طور به قول یارو فقط اون قدر روغنه که سر خودش بماله. الانم دیگه در اثر تنگی نفس بعضی کارها رو نمی­ تونم بکنم. تینر و ذرات رنگ­های مختلف اذیتم می ­کنه.

حدودا" در ماه چقدر می­ شود؟

اگه بگم هیچ ... الانم می ­خوام بفروشم. کسی نمی­ خره. همین طوری مونده. ( آقایی یک ریش­تراش می ­آورد که بفروشد. در جوابش می­ گوید:" به سلامت. ما در خدمتیم." مرد مکثی می­ کند. ولی بدون اینکه چیزی بگوید می­ رود.) این قدر می­ تونم بگم سالی الحمدا... کرایۀ خونه نداریم. بارمون سَبکه. خرج آنچنان ریخت و پاشی نداریم. چشم و هم­چشمی نداریم. زندگی­ مون رو دوست داریم ساده و بی­سر و صدا ادامه بدیم.

بعد از فروش اینجا می­ خواهید چه کار کنید؟ 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
منبع این نوشته : منبع
دوست ,مغازه ,پیانو ,خودش ,نداریم ,همین ,دوست دارم ,تعمیر پیانو ,دنیا آمده­ ,بدون اینکه ,زیاد دوست

گپ و گفتی با کلیدسازی که سختی های زندگی او را آبدیده کرده است


20 ساله کلید می­ سازم


وقتی شنید که می­ خواهم در بارۀ کار و زندگی­ اش با او حرف بزنم گفت: " من ارتباط مردمیم ضعیفه. آدرس یه نفرو که از 10 سالگی کلیدسازی می­ کنه بتون می دم. با اون حرف بزنین.  "

وقتی مغازه­ اش را پیدا کردم و گفتم هدفم از چاپ گفت و گو با مردم در روزنامه این است که با هم مهربان­تر بشویم کوتاه مکث کرد.خندید و گفت: " اینکه خوبه. خانمم همش می­ گه داستان زندگیت  را بنویس. هم مردمو می ­خندونه هم گریه می ­ندازه."

***

از کارتون بگین؟

کارم کلیدسازیه ولی تنوعش بالاس؛ کار ریموت، دزدگیر، قفل ، گاوصندوق، کلیدای رمزدار و کددار کردن ماشینا.

 ( تا وارد مغازه ­اش شدم اولین چیزی که چشمم را گرفت نظم و ترتیب چیدن اجناس بود که از سلیقۀ خوب صاحب آن خبر می ­داد.)

چند سال­تونه، از کی کلیدسازی می­ کنین؟

الان 35 سالمه. تقریبا" 20 ساله کلیدسازم.

شغل پدری­تونه که از 15 سالگی شروع کردین؟

شغل پدریم هست ولی از اون یاد نگرفتم. پدرم تهران با موتوردوره­گرد بود. کلید می­ساخت. اون موقع­ها مغازه نبود.من و مادرم شهرستان بودیم. شیش ماهه بودم که پدرم تصادف کرد. به رحمت خدا رفت. بچۀ اولشون بودم. مادرم جوون بود. اونم شوهر کرد بعد شیش سال. بعد با مادربزرگم زندگی می­کردم. سوم راهنمایی را که گرفتم اومدم تهران . آهنگری کار کردم دو سال. بعد رفتم کلیدسازی. تهران را نمی­شناختم. چند سالی شاگردی کردم. از همشهری­هام که اکثرا" تو این کار هستن یاد گرفتم. بعد واسۀ خودم کار کردم.

چطورشد بعد از آهنگری رفتین طرف کلیدسازی؟

خب،شغل پدری بود. یه جورایی دوستش داشتم. هم خیلی فنی­ یه هم یه تجربه­ های شیرینی توش هست. از دکترش، مهندسش، خلبانش همه میان سراغت که آقا بیا در خونه گیر کرده، ماشینم قفل شده یا گاوصندوقم بسته شده فقط به دست شما باز می­ شه.

کلیدسازی را از کجا شروع کردین؟

به خونۀ دوماد دوستم ، که الان تقریبا" 30 ساله رفیقیم، زنگ زدم که با دوستم حرف بزنم. دومادش که اونم کلیدسازه اول گوشی را برداشت. بعدا" از دوستم پرسیده بود این کیه. چه قشنگ و مؤدب صحبت می­ کنه. بگو بیاد پیش خودم کار کنه.

اون موقع چند سالتون بود؟

فکر می­ کنم 14، 15 ساله بودم. اون موقع­ ها اوستاکار کم بود. زمان ما یادمه تو مدرسه هر کلاسی 40 تا دانش ­آموز بود. اینا یه دفعه اومدن تو کار. شاگرد زیاد شد. کار کم بود. کار سخت گیرمی ­اومد. وقتی اون منو قبول کرد یه مدت پیشش کار کردم. جای خواب نداشتم. پول کمی به من می­ داد. نمی­ تونستم خونه کرایه کنم. همشهری­ام تو یه محلۀ دیگه­ ای تو فرش فروشی­ ها کار می­ کردن، همون جا هم می­ خوابیدن. من یه سال یواشکی جوری که صاحب اونجا منو نبینه می­ رفتم پیش اونا می­ خوابیدم. تا اینکه منو دید. باهام حرف زد. گفت:" یکی را بیار ضمانت­ تو بکنه. " داییم اینجا کلیدساز بود. دایی­مو می­ شناخت. دیگه راحت شدم. سه سال تو فرش فروشی می­ خوابیدم.

برای غذا چه کار می­ کردین؟

یه نونوایی سنگکی بغل­ مون بود که اکثر اوقات آبگوشت می­ گذاشتن. منم با اونا آبگوشت می­ خوردم. یا مثلا" با صاحب دکه نون و ماستی، تن ماهی می­ خوردیم. شبام تو فرش فروشی نون پنیرخیار یا گوجه بود. نداشتیم. من روزی 500 تومن حقوق می­ گرفتم. با 500 تومن باید صبحانه، ناهار و شام می ­خوردم. کرایۀ ماشین داشتم، حموم. لباس باید می ­خریدم.

چه جوری می­ رسوندین؟

به سختی. وقتی می ­رفتیم خونۀ مشتری انعام می­ داد انگار دنیا را به ما داده بود.خیلی ارزش داشت واسم.

چند وقت پیش داماد دوست ­تون بودین؟

سه چهار ماه بودم. بعد شنیدم یه بنده خدایی تو کار گارصندوق خیلی حرفه­ ایه. یه شیش ماهی پیش اون بودم تا کارویاد گرفتم. بعد رفتم پیش یکی که تو کار قفل، سوییچ و شیشۀ بالا­بر ماشین خیلی وارد بود. یه دکه داشت کنار خیابون با یه سایه­ بون. برف که می­ اومد ما از زور سرما یه پیت حلبی می ­ذاشتیم جلومون، 20 لیتری. توش چوب می­ ریختیم. آتیش می­ زدیم. دود می­ کرد. شهرداری می­ اومد دعوا می­ کرد. یه وضعی داشتیم. همین جوری گذروندیم تا کارو یاد گرفتم. (خیلی تند تند حرف می­ زند. نمی­ دانم می­ خواهد کار زودتر تمام شود یا عادتش است. ) بعد شروع کردم برا خودم دنبال جا گشتن که دیگه کارگری نکنم. یکی از همشهری­ ها منو دید گفت :" شنیدم دنبال جا می ­گردی. من یه جایی را سراغ دارم. بیا اونجا رو با هم راه بندازیم." ما رو برد خونه­ شون شام. تحویل ­مون گرفت. بعد از شام با پیکانش ما را برد مغازه را نشون داد. یه پیکان صفر داشت. اون موقع ماشین شاخی بود واسۀ خودش.

ماشین شاخ؟ 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
منبع این نوشته : منبع
خیلی ,گرفتم ,کلیدسازی ,ساله ,ماشین ,دوستم ,شروع کردین؟

پای درددل مردی 42 ساله


قلب­ های مصنوعی ، قلب ­های یخی

 

می­ خواهم با مرد مسنی که با وزنه­ اش کنار خیابان می ­نشیند صحبت کنم. توضیحات مرا که می ­شنود می ­گوید:" همه چیز از ذهنم رفته نمی ­تونم جواب بدهم." در این گیر­ودار آقایی با ظاهری مرتب مرا صدا می ­زند و می­ گوید:" می ­شه با من حرف بزنید؟ خانواده زنم دارند خیلی بین من و اون فاصله می­ اندازند."

***

( با تعجب نگاهش می­ کنم. کت و شلوار نسبتا" تمیزی به تن دارد. کیفی هم به دستش. سن زیادی از او نگذشته، با این حال فقط یک دندان سیاه و خاکستری شده به دهان دارد. به پیاده­ رو می ­روم تا جای مناسبی برای نشستن و نوشتن پیدا کنم. درگاه یک ساختمان در پیاده ­رو توجهم را جلب می ­کند. اتفاقا" کارتن باز شدۀ چهارلایی هم روی آن است. تا من کارتن را کاملا" باز کنم که روی پلۀ ورودی را بپوشاند او می ­نشیند. )

بلند شوید تا کارتن را پهن کنم.

نه، خوبه. خودتون روی آن بنشینین.

به اندارۀ کافی بزرگ است. چند سال دارید؟

42 سال.

بچه دارید؟

یک دختر 14 ساله دارم. یک پسر هم دارم که امسال رفته پیش ­دبستانی.

شغل ­تان چیست؟

کارمند هستم. البته قبلا" جای دیگه­ ای کار می­ کردم. خودم را بازخرید کردم. با چهار میلیون تومان. 17 سال سابقه داشتم. از سال 62. الان برای یک شرکت خصوصی کار می­ کنم.

چقدر درس خوانده­ اید؟

دیپلمه هستم.

اهل کجا هستید؟

تهران، متأسفانه.

چرا متأسفانه؟

چون اگر بچۀ شهرستان بودم وضعیت زندگیم خیلی بهتر از حالا بود.

چرا بهتر بود؟

به خاطر اینکه بچه ­های شهرستان به هر کاری دست می­ زنن. ولی بچه­ های تهران می ­گن این کار زشته، بده، ما این کارو نمی ­کنیم. من به جرئت می ­تونم بگم که 42 سال سن از خدا گرفتم یک دونه سابقه ندارم.

اگر داشتم طبیعتا" اخراج بودم. سعی کردم که فقط زندگی ­مو بکنم. ( چشمم ناخودآگاه به پیرمرد و وزنه­ اش  می ­افتد. یکی دوبار قبلا" برای گفت و گو با او به آنجا آمده بودم ولی ندیده بودمش. امروز وقتی او را با وزنه ­اش دیدم کلی خوشحال شدم. فکر می­ کردم امروز دیگر با او مصاحبه خواهم کرد. ولی حالا پای درددل این مرد نشسته­ ام. می­ نویسم ولی نگاهم به پیرمرد و وزنه ­اش است. )

من قلبم مصنوعیه. دریچۀ آئورت، دریچۀ میترال قلبم مصنوعیه. من سال 73 توسط دکتر... جراحی شدم. بیماری کره داشتم. کره حادترین نوع روماتیسمه. کلا" بچه­ های شمال چون پاهاشون همیشه تو آبه فقط روماتیسم مفصلی می ­گیرن. ولی من به خاطر اینکه پدر و مادرم فامیل بودن ( پسر عمه و دختر دایی ) حادترین نوع روماتیسم ­رو گرفتم. در زمان گذشته به آن صورت نبود که آزمایش بدن تا گروه خونی مشخص بشه بعد ازدواج کنن. روماتیسم قلبی تو خانوادۀ ما ارثیه. پدرم مشکل قلب داره، مادرم مشکل قلب داره. اینا دست به دست هم داد. معمولا" دومین فرزند روماتیسم قلب می­ گیره که من دومین فرزند بودم. هم روماتیسم مفصلی گرفتم هم روماتیسم قلبی که بهش می ­گن کره. سال 50 به من گفتند 40 سالت که بشه باید عمل کنی. کار سنگین نباید بکنی، باید استراحتت بیشتر از کارت باشه. ( در حین صحبت فقط به خیابان روبه رو، و رفت و آمد مردم نگاه می ­کند، شاید برای اینکه من در گفت و گو راحت باشم. یا اینکه هر چه را از زندگیش تعریف می ­کند همان را هم جلوی چشمانش می ­بیند. ) 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
منبع این نوشته : منبع
روماتیسم ,اینکه ,داشتم ,گرفتم ,کارتن ,دومین فرزند ,روماتیسم قلبی ,روماتیسم مفصلی ,قلبم مصنوعیه ,خاطر اینکه

دیدم کاریه فرهنگی و سالم


ما دعوای ارث و میراث نداشتیم

 

چند باری که از این فروشگاه خرید کرده­ ام به نظرم از سه نفری که آن را می­ گردانند فقط یک نفر صاحب آن است و آن دو کمک هستند. او، مردی است جوان، حدود 30 سال. خوش ­برخورد و مؤدب. پرانرژی است و هر لحظه آماده است در حال انجام هر کاری که باشد قیمت اجناس را هم به مشتری بگوید و نه فقط به مشتری که به همکارانش هم. وقتی قیمت کالایی را به خاطر نمی ­آورند. و البته با خوش ­اخلاقی و حوصله­ مندی. نه مثل بیشتر فروشندگانی که وقتی قیمت چند جنس را از آنها می ­پرسی با بدخلقی و اخم و تخم یکی، دوتا را جواب می ­دهند و آخری را بی ­جواب می­ گذارند.

***

چند سالتان است؟

37 سال. ( جوان ­تر از سنش به نظر می ­آید. )

کارتان چیست؟

کار مغازه­ داری لوازم ­التحریر.

چند وقت است؟

توی این مغازه سه ساله. ولی توی بازار 10، 15 سالی می­ شه. بازار هم مغازۀ خودمون بود. مغازۀ پدرم بود. مستقل برای خودم بود. مغازۀ پدر فقط به صورت دفتری بود برای من، به صورت یک پایگاه. برای کار لوازم ­التحریر و کاغذ آ چهار. خرید کاغذ آ چهار و پخش آن. این جا سابقۀ رستوران داشت. حاج آقا، پدر خانمم 10 سال پیش اینجا را خرید. به من گفتند بیا اینجا فعالیت فرهنگی راه بینداز. سابقۀ کار بازار و جواز کار بازارم در اتحادیه هست.

پدرم که فوت کرد مغازۀ بازار را فروختیم. چون پدرم آن مغازه را با شریک خریده بود. سهم شریک را پرداخت کردیم که مشکل نداشته باشیم. از اولی که وارد بازار شدم دوست داشتم مستقل باشم. الانش هم موافق شراکت نیستم. دوست دارم تنها باشم.

چند خواهر و برادر دارید؟

کلا" چهار برادریم. فاصلۀ سنی ­مون کمه، جز آخری. چهارمی 18 سالشه. دومی 33 سال، سومی 30 سال. اخوی دومی تولید کنندۀ پوشه ­های پلاستیکی است. اخوی سوم در کار برنامه ­ریزی و کار کامپیوتر است و اخوی آخری هم هنوز محصل است، پیش ­دانشگاهی.حاج آقا، پدرم، زمانی که در قید حیات بودن می­ گفتن سعی کنین هر کدوم سوا برای خودتون کار کنین که محبت و مهرتون براتون باقی بمونه. چون مال، سردی می­آره. همین طور شد. توی یک کاسه که باشه همیشه در انتهاش حرفه. حالا با هم روابط مون گرمه. بعد از وفات پدرمون هیچ مشکلی نداشتیم. بدون هیچ گونه ناراحتی از همدیگه.

( آقایی وارد می ­شود. گویا می­ خواهد چیزی به دوستش هدیه بدهد و روی آن هدیه چیزی بنویسد. می ­پرسد که برای نوشتن چقدر می­ گیرند. از من عذر می ­خواهد که صحبت مان قطع می ­شود. بعد به مشتری می­ گوید: " نوشتن روی آن کاری نداره. من می ­گم چه چیزهایی بخرین و یادتون می ­دم که خودتون بنویسین. کار ساده ­ایه. ارزان ­تر هم براتون تمام می­ شه. " )

از چند سالگی شروع به کار کردید؟

تقریبا" از 22 سالگی شروع کردم. سال 1364 بود ما آمدیم در بازار. بعد از سربازی. قبلا" طی دوران تحصیل مثل کارمند در مغازۀ دیگران بودیم. جهت اینکه آموزش ببینیم کار می­ کردیم، تابستان­ ها. شاگرد بودم. حقوق ­بگیر بودم. ولی مستقل ، از سال 64 آمدم.

چطور شد آین حرفه را انتخاب کردید؟

خانوادگی ، کلا" از پدر بزرگ دراین رشته بودن. من دیگه این رشته را عوض نکردم. از سال اول راهنمایی بود. تو رژیم شاه. خیلی سال پیش بود. بیشتر شاگردی مغازۀ پدر بزرگم بود. پدرم برای مغازه­ های دیگه موافق نبودن. می ­گفتن مغازه آشنا باشه که بتونم کارو خوب یاد بگیرم. آموزش داشته باشم. دیدم کار فرهنگیه. با بچه ­ها می ­تونم ارتباط داشته باشم. از  لحاظ درونی کار سالمیه. چون بچه­ ها روحیۀ سالمی دارن و رابطه ­ام با بچه­ ها بیشتر می­ شه.

بلافاصله بعد از فروش مغازۀ پدرتان اینجا آمدید؟

آمدن این جا قبل از فروش مغازۀ پدرم بود. بازاریابی کردم. دیدیم که قدیمی­ های بازاراز بازار رفته­ اند یا مسئلۀ مرگ و میر بود یا بازنشسته شده بودند. آن روحیۀ بازاری از بازار بیرون رفته بود. واسۀ همین تصمیم گرفتم بیام خیابون، ورشکستگی تو بازار خیلی زیاد شده بود. وضعیت خطرناکی داشت بازار. تقریبا" سال 75، 76 بود. آخر سال 76 آمدم اینجا. سال 76 پدرم فوت کردند. آخرای سال 76 بود که ما آمدیم اینجا. ( وسط صحبت ما چند مشتری می­ آیند. همکارش کار آنان را راه می ­اندازد. مشتری دیگری می ­آید. گویا جنسی که می ­خواهد در فقسه ­های داخل مغازه نیست. از من عذرخواهی می ­کند و به اتاقی که در انتهای مغازه قرار دارد می ­رود. لابد انبار است. چند تایی از کالای خواسته شده را می ­آورد و به همکارش می ­دهد. )

چقدر درس خوانده ­اید؟

سال 60 دیپلم گرفتم.الان 19 ساله که دیپلم گرفتم. کنکور شرکت کردم. موفق نشدم. دیگه ادامه ندادم. رفتم سربازی اعتقاد داشتم بیخودی عقب می ­افتم. هم سربازیم عقب می ­افته هم کسبم. اولین سالی بود که دانشگاه ­ها باز شده بود بعد از انقلاب. کنکور دو مرحله ­ای بود. مرحلۀ اول را موفق شدم. مرحلۀ دوم را نشدم چون دوران تابستان را شاگردی می­ کردم، بعد از اینکه موفق نشدم تصمیم گرفتم همان کار را ادامه بدم.

ازدواج کرده­ اید؟

1368 ازدواج کردم.

چقدر درآمد دارید؟

بازار نسبت به اینجا خیلی بهتر بود. بازار کلی ­فروشی بود. درگیر نبودیم با خرده­ فروشی. بعد از اینکه مسئلۀ بازنشستگی در بازار پیش آمد اصلا" موقعیت عوض شد. البته درگیر آن نبودیم. ولی بازار تحت ­الشعاع قرار گرفت.

بچه دارید؟

دو تا بچه دارم. یه دختر و یه پسر. دخترم کلاس سوم ابتداییه. پسرم پیش ­دبستانی می ­ره.

برای راه ­اندازی این فروشگاه مشکلی نداشتید؟

مشکلی نداشتم. چون تمام برنامه­ هایش را حاج آقا، پدر خانمم، دنبالش بود. تو این خیابون رشته ­های زیادی هست از قبیل مانتو، کفش. ولی علاقه ­ام به ادامۀ این رشته بود حتی اگر درآمدش کمتر می ­شد.

از مشتری­ هایتان بگویید؟ 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
منبع این نوشته : منبع
بازار ,مغازۀ ,پدرم ,مغازه ,مشتری ,رشته ,تصمیم گرفتم ,دیپلم گرفتم ,موفق نشدم ,فروش مغازۀ ,داشته باشم

گپ و گفت با گلفروشی که از پنج سالگی در کنار گل هاست


از خدا همه چی می ­خوام



به مغازه اش که وارد شدم بلافاصله بوی خوش گل ­های مختلف به استقبالم آمد. اما از خودش خبری نبود. جلوتر در شیشه ­ای کشویی منتظرم بود. مردی در حال درست کردن یک سبد گل بود. مقصودم را که توضیح دادم گفت:" خودتون که همه چی را گفتین. من دیگه چی بگم." گفتم : منظورم شنیدن تجربۀ شماست. به مردی که پشت میزی نشسته بود اشاره کرد و گفت:" بهتره با ایشون صحبت کنین."

***

وسایلم را از کیفم درآوردم و از نفر دوم پرسیدم: شروع کنیم؟ به آرامی پذیرفت. تا نگاهی به دور و بر بکنم که ببینم کجا برای نوشتن راحت­ تر است کاغذهای روی یک صندلی را برداشت تا بشینم.

کارتون چیه؟

کار ما " دیزاین" گله.

یعنی گل فروشی؟

هم گل فروشی هم دیزاین. هر دو تا با هم.

چطور شد به این کار مشغول شدین؟

این کار پدریه.

شما از کی شروع کردین؟

 از پنج سالگی آمدیم اینجا. بچه بودیم همراه پدرمون آمدیم. درهفته یکی دو روز بودیم. یواش یواش عادت کردیم.

خودتون دوست داشتین یا پدرتون می ­خواست؟

زمانی که آدم بچه است خودش دوست داره. وقتی بزرگ می­ شه باید انتخاب کنه. عین دین دیگه. بچه به دنیا می­ آد اول به دین پدر و مادرشه. 15 سالش که می ­شه باید خودش انتخاب کنه. ما هم بچه بودیم عادت کردیم. دیگه آدم آلوده می ­شه توش.

چرا آلوده؟

یه نوع اعتیاد می ­شه. وقتی از پنج سالگی آمدی یه نوع عادت می ­شه. دیگه نمی­ تونی ازش دل بکنی. حالا خوب یا بد.

یعنی اگر پدرتون گل فروشی نداشت دوست داشتین چه کار می ­کردین؟

خودم به شخصه کاری را انتخاب کردم. ولی چون شرایط مملکت جوری بود که با کار ما هم­ خوانی نداشت یه شکست بدی خوردیم و دوباره برگشتم به این کار.

چه کاری بود؟

خدمات مجالس، جشن و عروسی.

چقدر طول کشید؟

دو سال.

سرمایۀ اون کارو از کجا آوردین؟

بلاخره کار کرده بودیم از قبل.

چه کاری؟

همه کاری.

مثلا"؟

الان دنیای دلال بازیه. اولین کار دلالی، واسطه­ گری. بعدش همون دیزاین گل.

(خیلی آروم و خونسرد حرف می ­زند. چهره­ اش هیچ واکنشی نشان نمی ­دهد. خیلی هم اصرار دارد که کارش را فقط "دیزاین" گل بگوید.)

دلالی در چه کاری؟

هر چی. الان مگه کسی کار دلالی ثابت داره؟

( جوری با اطمینان این جواب را می ­دهد که انگار من خیلی از مرحله پرتم. خیلی هم کوتاه و مختصر حرف می ­زند. یا عادتش است یا می ­خواهد کار زودتر تمام شود.)

پدرتون موافق کار دلالی شما بود؟

ببینین دلالی دیگه موافق، مخالف نمی­ خواد. مثلا" شما می ­گین کاغذ. من می ­گم سراغ دارم. برات می ­آرم. این وسط یه پورسانتی گرفتی رفتی. دیگه موافق، مخالف نداره.

چند سالتونه؟ چقدر درس خوندین؟

41 سال. دیپلم تجربی.

اهل کجایین؟

تهران.

( خانمی آمد و بامبو خواست. " نمی­ آد. بامبو، بن­سای نباید بیاریم. قاچاقه.")

چرا کار خدمات مجالس را انتخاب کرده بودین؟

چون کاریه که شاده. با آدم حرف می­ زنه. شادی مردم قشنگه برای آدما. ( چهرۀ ساکت و سنگینش کمی شاد می­ شود. تلفنش زنگ می­ خورد. شماره را نگاه می­ کند و جواب می ­دهد. " دیشب زلزله را فهمیدیم. چه کار کردم؟ تخت گرفتم خوابیدم. بیرون چرا می ­رفتم؟ اگه قراره بمی­ ریم خونه هم می ­میریم، تو پارک هم می­ میریم. ما طبقۀ چهارمیم دیگه. روییم. مثل آسانسور می­ آییم پایین.)

برگشتین گل فروشی درآمد بین شما و پدرتون نصف می ­شد؟

قرار نبود نصف بشه.

وقتی برگشتین ازدواج کرده بودین؟

بله.

بچه داشتین؟

نخیر.

وقتی برگشتین باید زندگی شما و پدرتون از اینجا اداره می ­شد؟

بلاخره ایشون کارفرما بود ما کارگر. قرار نبود نصف بشه.

حقوق می­ گرفتین، چقدر؟

بله، طبق عرف.

چه سالی بود؟

88.

عرف اون موقع چقدر بود؟

حول و حوش یک و دویست.

چند تا شاگرد دارین؟

شاگرد چیه؟ ما خودمون اینجا کار می ­کنیم. نیازی نیست به کارگر.

با اشاره به مردی که سبد گل درست می ­کند می ­پرسم: پس این آقا چی؟

برادرمه.

پدر هنوز کارفرما هستن؟ 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
منبع این نوشته : منبع
پدرتون ,خیلی ,بودیم ,دلالی ,بود؟ ,دیزاین ,قرار نبود ,وقتی برگشتین ,کرده بودین؟ ,موافق، مخالف ,دوست داشتین ,دیگه موافق، مخالف